تبليغاتX
...خونه دلم...

کلاغ لکه ننگی بود بر دامن آسمان و وصله ناجور بر لباس هستی و صدای ناهموار و ناموزونش خراشی بود بر صورت احساس. با صدایش نه گلی میشکفت و نه لبخندی بر لبی می نشست. صدایش، اعتراضی بود که در گوش زمین می پیچید.

کلاغ خودش را دوست نداشت و بودنش را. کلاغ فکر میکرد در دایره قسمت ، نازیبایی ها تنها سهم اوست و نظام احسن عبارتی است که هرگز او را شامل نمیشود. کلاغ غمگینانه گفت : کاش خداوند این لکه سیاه را از هستی میزدود و بالهایش را می بست تا دیگر آواز نخواند.

خدا گفت: صدایت ترنمی است که هر گوشی آن را بلد نیست ، فرشته ها با صدای تو به وجد می آیند. سیاه کوچکم ! بخوان. فرشته ها منتظر هستند. و کلاغ هیچ نگفت.

خدا گفت: سیاه چنان مرکب که زیبایی را از آن می نویسند و تو این چنین زیبایی ات را بنویس و اگر نباشی ، جهان من چیزی کم دارد ، خودت را از آسمانم دریغ نکن " و کلاغ باز خاموش بود.

خدا گفت: بخوان برای من . بخوان این منم که دوستت دارم ، سیاهی ات را و خواندنت را...

و کلاغ خواند.این بار اما عاشقانه ترین آوازش را...

...........................

نور را پیمودیم.دشت طلا را درنوشتیم.

افسانه را چیدیم.و پلاسیده فکندیم.

کنار شن زار آفتابی سایه بار ما را نواخت.درنگی کردیم.

بر لب رود پهناور مرز رویاها را سر بردیم.

ابری رسید و ما دیده فرو بستیم.

ظلمت شکافت.زهره را دیدیم.و به ستیغ بر آمدیم.

آذرخشی فرو آمد.و ما را در نیایش فرو دید.

لرزان گریستیم...خندان گریستیم...

رگباری فرو کوفت: از در همدلی بودیم.

سیاهی رفت.سر به آسمان سودیم.درخور آسمانها شدیم.

سایه را به دره رها کردیم.لبخند را به فراخنای تهی فشاندیم.

سکوت ما بهم پیوست.و ما.........ما شدیم.

تنهایی ما تا دشت طلا دامن کشید.

آفتاب از چهره ما ترسید.

دریافتیم. و خنده زدیم.

نهفتیم و سوختیم.

...از ستیغ جدا شدیم:

من به خاک آمدم و بنده شدم.

تو بالا رفتی و خدا شدی...

........................................................................................................................

بچه ها برام دعا کنید.دیگه امسال سال سرنوشت منه.میگن دعاهای بچه های وبلاگ نویس زود برآورده میشه..................................................................................تا آپی دیگر بدرود

نوشته شده توسط مرتضی در سه شنبه بیست و هشتم شهریور 1385 ساعت 1:43 | لینک ثابت |

در راهرو تالار زندگي قدم زدن زيباست. بر قابهاي ديوار آن تالار نقشهاي متفاوتي است كه هر يك داستاني دارد و اين داستانها هر يك به نوعي پايان مي يابد.

بياييد در زندگي در اين فرصت كم براي هم يك خاطره خوش باشيم و هيچگاه تابلوي كمرنگ يا بد نقش نباشيم. به هم مهر بورزيم و در اين مهر ورزي رسم دوستي را پاس بداريم.

براي من- تو - او و هر كسي دوست داشتن را معنايي است اما آنچه مسلم است نفس دوست داشتن و عشق ورزيدن يكي است و اگر آينه چشم مان را پاك كنيم.

در آينه دل همه مان صفايي هست و زندگي معمايي براي گشودن نيست رازي است كه در ان زندگي مي كنيم!

شروع اين حركت دست ما نبود اما در آن جاري هستيم اگرقصد داري به انتهاي راه كه مي رسي عذاب خاطرات بد و دلتنگي روزهاي خوش باري بر خستگي اين مسير پر پيچ وتاب نباشد،

رسم مهر باني را فراموش نكن تو هم مي تواني در اين مسير در گذراز بايدها و نبايد ها با انديشه گام برداري خودت بنا كني و خودت نقش بيافريني.

از دل سنگ شور بپاشي به آسمان دلها و رويا را به دست باد بسپاري و حقيقت خوبي و پاكي را در رگ زمانه سخت جاري كني روان شو بيا وقت پرواز را در را در دل چار ديواري اتاق تنهايي ات نشكن پر بكش باور كن كه پريدن از روي حصار ها در انحصار بال هاي رنگا رنگ پرندگان و پروانه ها نيست .

نوشته شده توسط مرتضی در جمعه سوم شهریور 1385 ساعت 2:17 | لینک ثابت |

در رویاهایم دیدم که با خدا گفتگو می کنم.

خدا پرسید: پس تو می خواهی با من گفتگو کنی؟

من در پاسخش گفتم: اگر وقت دارید.

خدا خندید:

وقت من بی نهایت است. . .

در ذهنت چیست که می خواهی از من بپرسی؟

پرسیدم: چه چیز بشر شما را سخت متعجب می سازد؟

خدا پاسخ داد: کودکی شان.

اینکه آنها از کودکی شان خسته می شوند.

عجله دلرند که بزرگ شوند.

و بعد دوباره پس از مدت ها آرزو می کنند که کودک باشند.

. . . اینکه آنها سلامتی خود را از دست می دهند که پول بدست آورند.

و بعد پولهایشان را از دست می دهند تا دوباره سلامتی خود را بدست آورند.

اینکه با اضطراب به آینده می نگرند

و حال را فراموش می کنند.

و بنابراین نه در حال زندگی می کنند و نه در آینده

اینکه آنها به گونه ای زندگی می کنن که گویی هرگز نمی میرند.

و به گونه ای می میرند که گویی هرگز زندگی نکرده اند.

دستهای خدا دستانم را گرفت

برای مدتی سکوت کردیم.

و من دوباره پرسیدم:

به عنوان یک پدر

می خاهی کدام درسهای زندگی را

فرزندانت بیاموزند؟

او گفت: بیاموزند که آنها نمی توانند کسی را وادار کنند که عاشقشان باشد.

همه کاری که آنها می توانند بکنند این است که

اجازه دهند که خودشان دوست داشته باشند.

بیاموزند که درست نیست خودشان را با دیگران مقایسه کنند.

بیاموزند که فقط چند ثانیه طول می کشد تا زخم های عمیقی در قلب آنان که دوستشان داریم ایجاد کنیم.

اما سالها طول میکشد تا آن زخم ها را التیام بخشیم.

بیاموزند ثروتمند کسی نیست که بیشترین ها را دارد.

کسی است که به کمترین ها نیاز دارد.

بیاموزند که آدم هایی هستند که آنها را دوست بدارند.

فقط نمی دانند که چگونه احساساتشان را نشان دهند

بیاموزند که دو نفر می توانند با هم به یک نقطه نگاه کنند.

و آن را متفاوت ببینند.

بیاموزند که کافی نیست فقط آنها دیگران را ببخشند

بلکه آنها باید خود را نیز ببخشند.

من با خضوع گفتم:

از شما به خاطر این گفتگو متشکرم.

آیا چیز دیگری هست که دوست دارید فرزندانتان بدانند؟

خداوند لبخندی زد و گفت:

فقط اینکه بدانند من اینجا هستم...

همیشه

نوشته شده توسط مرتضی در سه شنبه دهم مرداد 1385 ساعت 0:38 | لینک ثابت |

برای زیستن دو قلب لازم است

قلبی که دوست بدارد.قلبی که دوستش بدارند

فلبی که هدیه کند.قلبی که بپذیرد

قلبی که بگوید.قلبی که جواب دهد

با یک قلب عشقی متولد نمی شود

با یک قلب دوست داشتن معنا ندارد...

***

بین ما فاصله ای نیست بجز فراموشی...

تو را به یاد خواهم آورد

تو را به یاد خواهم داشت.

تو را هر شب در رویاهایم تکرار خواهم کرد.

و هر روز صبح که برمی خیزم

گوشه لبم لبخنده ایست...

بین من و تو رازهای نگفته ایست

که هرگز به کلام نخواهم آلود...

از من تا تو فقط یک تپش است. . .

***

                                                       وقتی  تو نیستی

                                        حزن هزار آسمان بی باران را گریه می کنم
                                               وهزار کودک گم شده در نهان من
                                               لای لای عاشقانه تورا می طلبند
                                     چشم کدام خسته از آواز من خواهد گریست؟
                                                        سر به نام تو ، خانه
                                                       خانه به نام تو ، سینه
                                                       سینه به نام تو ، رگبار

اینم یه عکس خوشکل تقدیم به همه دوستای عاشقم

سلام دوستای گلم...

ممنون از اونایی که توی پست قبلی منو حسابی خجالت دادن...خدا کنه که بتونم جبران کنم....

من یه معذرت خواهی به همه شما بدهکارم به خاطر این که این وب یه کم دیر آپ میشه....

اونم فقط به خاطر اینه که حجم درسها اجازه آپ کردن سریعتر رو بهم نمی ده.

همتونو دوست دارم..................................................منتظرنظرای خوشگلتون می مونم.

نوشته شده توسط مرتضی در چهارشنبه بیست و هشتم تیر 1385 ساعت 0:53 | لینک ثابت |

روزی مرد جوانی وسط شهری ایستاده بود و ادعا می کرد که بهترین قلب را در تمام آن منطقه دارد.جمعیت زیادی جمع شدند.

قلب او کاملا سالم بود و هیچ خدشه ای بر آن وارد نشده بود.پس همه تصدیق کردند که قلب او به راستی زیباترین قلبی است که تا کنون دیده اند.

مرد جوان در کمال افتخار با صدایی بلندتر به تعریف از خود پرداخت.ناگهان پیرمردی جلو آمد و گفت:

اما قلب تو به زیبایی قلب من نیست.

مرد جوان و بقیه جمعیت به قلب پیرمرد نگاه کردند.قلب او با قدرت تمام می تپید.اما پر از زخم بود.

قسمتهایی از قلب او برداشته شده و تکه هایی جایگزین آنها شده بود.اما آنها به درستی جاهای خالی را پر نکرده بودند و گوشه هایی دندانه دندانه در قلب او دیده می شد.در بعضی نقاط شیارهای عمیقی وجود داشت که هیچ تکه ای آنها را پر نکرده بود.مردم با نگاهی خیرن به او می نگریستند که این پیرمرد چطور ادعا می کند که قلب زیباتری دارد.

مرد جوان به پیرمرد اشاره کرد و خندید و گفت: تو حتما شوخی می کنی......

قلبت را با قلب من مقایسه کن.قلب تو تنها مشتی زخم و خراش و بریدگی است.

پیرمرد گفت: درست است.قلب تو سالم به نظر می رسد.

اما من هرگز قلبم را به قلب تو عوض نمی کنم.

می دانی هر زخمی نشانه انسانی است که من عشقم را به او داده ام.

من بخشی از قلبم را جدا کرده و به بخشیده ام.

گاهی او هم بخشی از قلب خود را به من داده است که به جای آن تکه بخشیده شده قرار داده ام.

اما چون این دو عین هم نبوده اند گوشه هایی دندانه دندانه در قلبم دارم که برایم عزیزند.

چرا که یادآورعشق میان دو انسان هستند.

بعضی وقت ها بخشی از فلبم را به کسانی بخشیده ام.اما آنها چیزی از قلب خود را به من نداده اند.

این ها همان شیارهای عمیق هستند.گرچه دردآورند اما یادآور عشقی هستندکه داشته ام.

امیدوارم که آنها هم روزی بازگردند و این شیارهای عمیق را با قطعه ای که من در انتظارش بوده ام پر کنند.پس حالا می بینی که زیبایی واقعی چیست؟

مرد جوان بی هیچ سخنی ایستاد.در حالی که اشک از گونه هایش سرازیر می شد به سمت پیر مرد رفت.از قلب جوان و سالم خود قطعه ای بیرون آورد و با دستهای لرزان به پیرمرد تقدیم کرد.پیرمرد آن را گرفت و در قلبش جای داد و بخشی از قلب پیر و زخمی خود را در جای زخم قلب مرد جوان گذاشت.

مرد جوان به قلبش نگاه کرد.سالم نبود.اما از همیشه زیباتر بود.

نوشته شده توسط مرتضی در سه شنبه بیستم تیر 1385 ساعت 15:53 | لینک ثابت |
 
offshore bank account