...آخرین آپ تابستونی...
کلاغ لکه ننگی بود بر دامن آسمان و وصله ناجور بر لباس هستی و صدای ناهموار و ناموزونش خراشی بود بر صورت احساس. با صدایش نه گلی میشکفت و نه لبخندی بر لبی می نشست. صدایش، اعتراضی بود که در گوش زمین می پیچید.
کلاغ خودش را دوست نداشت و بودنش را. کلاغ فکر میکرد در دایره قسمت ، نازیبایی ها تنها سهم اوست و نظام احسن عبارتی است که هرگز او را شامل نمیشود. کلاغ غمگینانه گفت : کاش خداوند این لکه سیاه را از هستی میزدود و بالهایش را می بست تا دیگر آواز نخواند.
خدا گفت: صدایت ترنمی است که هر گوشی آن را بلد نیست ، فرشته ها با صدای تو به وجد می آیند. سیاه کوچکم ! بخوان. فرشته ها منتظر هستند. و کلاغ هیچ نگفت.
خدا گفت: سیاه چنان مرکب که زیبایی را از آن می نویسند و تو این چنین زیبایی ات را بنویس و اگر نباشی ، جهان من چیزی کم دارد ، خودت را از آسمانم دریغ نکن " و کلاغ باز خاموش بود.
خدا گفت: بخوان برای من . بخوان این منم که دوستت دارم ، سیاهی ات را و خواندنت را...
و کلاغ خواند.این بار اما عاشقانه ترین آوازش را...
...........................
نور را پیمودیم.دشت طلا را درنوشتیم.
افسانه را چیدیم.و پلاسیده فکندیم.
کنار شن زار آفتابی سایه بار ما را نواخت.درنگی کردیم.
بر لب رود پهناور مرز رویاها را سر بردیم.
ابری رسید و ما دیده فرو بستیم.
ظلمت شکافت.زهره را دیدیم.و به ستیغ بر آمدیم.
آذرخشی فرو آمد.و ما را در نیایش فرو دید.
لرزان گریستیم...خندان گریستیم...
رگباری فرو کوفت: از در همدلی بودیم.
سیاهی رفت.سر به آسمان سودیم.درخور آسمانها شدیم.
سایه را به دره رها کردیم.لبخند را به فراخنای تهی فشاندیم.
سکوت ما بهم پیوست.و ما.........ما شدیم.
تنهایی ما تا دشت طلا دامن کشید.
آفتاب از چهره ما ترسید.
دریافتیم. و خنده زدیم.
نهفتیم و سوختیم.
...از ستیغ جدا شدیم:
من به خاک آمدم و بنده شدم.
تو بالا رفتی و خدا شدی...
........................................................................................................................
بچه ها برام دعا کنید.دیگه امسال سال سرنوشت منه.میگن دعاهای بچه های وبلاگ نویس زود برآورده میشه..................................................................................تا آپی دیگر بدرود


